عکس از گلناز بهشتی

برای مشاهده ی داستان ها بر روی ادامه ی مطلب کلیک نمایید:

 


ملیکا:

به چه فکر می کنم؟ به همه یا هیچ.
به اینکه سایه درخت بلند تر است یا سایه ی بد بختی های من؟
به اینکه رنگ این آسمان خاکستری است یا دل من؟
مانده ام بین مرگ و زندگی...دست دست می کنم ...مانده ام که معطل چه ام؟برای او که بودم با نبودم فرقی نمی کند,زحمتم یک ن ناقابل!پس چرا زحمتم را تبدیل به رحمت نمی کنم؟پس چرا شررم را از سر این دنیا و او نمی کنم؟کاش این موج مرا از روی بلوک ها ببرد یک جایی غیر از این جا...به هر جایی که او نباشد...چشمانش نباشد...عطرش دیوانه ام می کند...لعنت به من

منو خودم:

خیره شو . پلک نزن .
خوبه
خب حالا بلند شو بشین رو اون صندلی
جلو چشم چپ ات رو با دست بگیر
-این ؟
-راست
-این ؟
-پایین
-بازم راست ....
-خب حالا اون یکی چشم
-این ؟
-چپ
-این؟ این؟
حواست کجاست ؟ اینجا رو نگاه کن نه منو...
-محسن حواست به تابلو باشه نه خانم دکتر
-این؟
-راست ....
خب بسه دیگه بلند شو . بالاخره به آرزوت رسیدی .
خانم پسرت عینکی شد به سلامتی.
محسن ؟ محسن؟
چطوری رفتی اونجا؟
بیا دیر میشه. بیا.
به شب میخوریما.
بازم تاریک میشه و سر راه نمیتونم بریم گورستون سر قبر مادرت .

ایرن

داریم می رسیم خونه....ننه حتما با اون چشمای مخملیش پشت پنجره وایساده و منتظره که منو تو خم کوچه ببینه...دلم برای موهای مشکیش تنگ شده...برا چادر نمازش که بوی کاهگل خیس می داد..برا دستای زبرش که می کشید رو ی سرمو و گریه می کرد، می گفتم: ننه چرا گریه می کنی؟"می گفت دلم گرفته صادق!"حسن میگه، حاج اصغر مرده...میگه تو رو که شبونه برد دیوونه خونه و برگشت، قد صد سال پیر شده بود، دیگه ننه رو نمی زد..ننه التماسش می کرد که بگو کجا بردی صادقمو، اون اما حرف نمی زد، فقط می کشید، این قدر گوشه ی خونه تریاک کشید که مرد...می خندم و میگم آخه حسن تو چه قدر خری!مگه میشه حاج اصغر با اون دستای گنده اش و اون نفس تریاکیش مرده باشه...میگم حتما با دختر علی رفته تو زیر زمین، قایم شده...حسن سر تکون میده و می خنده..میگه قبرش رو که دیدی باور می کنی....ولی من می دونم حسن داره چرت میگه...حاج اصغر زنده است...منو که از خم کوچه ببینه...سرم داد می کشه و دوباره با اون دستای نره خره اش می افته به جونم و کبود و سیاهم می کنه!من گریه می کنم و اون داد می زنه تخم سگ عر نزن!ننه گریه می کنه و میگه الهی دستت بشکنه مرد!

محبوب:

کی فکرشو می کرد جون سالم بدر ببرم . چیز زیادی از اون روز یادم نیست اما سارا همشو برام تعریف کرده . از همون لحظهای که سنگ زیر پام سر خورد و افتادم پایین . از گریه هاش . از احساس افراد گروهی که ده سال ِ تمام ، پایهء کوهنوردی های هر هفته مون بودن و اون روز با تمام ادعاهای دوستانه شون حاضر نشدن جونشون رو به خطر بندازن . از ضجه های خودش که داشته اون لحظه جون می داده . از گروه امداد که تا اومد برسه 8 ساعت گذشته بود و من زیر برف مدفون شده بودم . از تمام 70 روزی که تو کما بودم . مامان می گه سارا از جون و دل اون روزا پرستاریمو می کرد . حرفای نا امید کننده دکترا براش پشیزی ارزش نداشت و من ِ مرده رو مثل یه بچه تر و خشک می کرد و باهام حرف می زد . روزی که قرار بود قلبم رو به یه بیمار قلبی هدیه کنن ، محکم ایستاده که : من مطمئنم بر می گرده . حالا من برگشتم . من به عشق سارا بر گشتم . حالا چند ماهی یکبار میام اینجا و اون پایین رو نگاه میکنم . چقدر به مرگ نزدیکیم و چقدر فکر می کنیم که دوره . . .

حامد

اینجا ایستادم و وانمود می کنم دارم به چیزی نگاه می کنم، که اونی که اونجا ایستاده فکر کنه من متفکرم، دارم به چیز مهمی فکر می کنم. از این پا به اون پا می شم، دستام رو می برم پشتم گره می زنم توی هم، نه مثل گره ای که به قلبم زد نگاهت، که خیلی ساده و بی هیچ ادایی. عینکم رو با دستم هل می دم عقب روی دماغم، چند بار هم چونم رو میخارونم، خب از بی حرکت بودن که بهتره، شاید فکر کنه افسرده ام، باید هر چند ثانیه یه تکونی به خودم بدم تا فکر نکنه یه چیزم میشه. یه صداهایی میاد، اما توجه نمی کنم، برای منی که کنجکاوم و با هر صدایی برمی گردم و می گردم دنبال منبع صدا، خیلی سخته هیچ عکس العملی نشون ندم. باد میاد و گوشه ی کتم رو تکون میده، چند باری هم تصویرت رو می بینم که باد داره با خودش می بره، یا شایدم تویی که باد رو با خودت می بری، نمی دونم. اونی که اونجا ایستاده بود داره میاد سمتم. فکر کنم ژستم جواب داد. به بابا میگم واسم بگیرتش، قبل اینکه برسیم تهران عقدش کنه واسم. البته می دونم بابا مرده، ایراد نداره کریم که هست، به اون میگم، اره می دونم اون دفعه هم که گفتم من رو ببر سینما گفت سینما که جای دیونه ها نیست، تو باید بری سیرک، خب حرفش منطقی بود، سیرک جای خیلی خوبیه. اونی که داره میاد سمتم دیگه نزدیکم شده، از گوشه ی چشمم حواسم بهش هست، کریم میگه تو که عینک ته استکانی میزنی چی می بینی هی میگی بریم سینما. راستم میگه اما اونی که داره میرسه بهم که نمی دونه، همین دو سه تا قدم رو وقت دارم که خوش باشم، چون وقتی بفهمه دیونه ام و دارن می برنم گم و گورم کنند جا می زنه، این رو می دونم. کاش کریم میذاشت خودم برم، درسته دیونه شدم اما هنوز یه چیرایی می فهمم. کاش یه جوری از اون دنیا میومدی و اینارو به کریم می گفتی، رگای صورتش بزرگ شدن، البته اینا رو می تونم خودمم بهش بگم، اما خیلی وقته جز ایستادن و زل زدن کار دیگه ای نمی تونم بکنم. دیگه دست اونی که اونجا ایستاده بود خورد پشتم. حالا باید برگردم و توی صورتش نگاه کنم.

شقایق:

سرت رو برنگردون و خوب حرفهام رو گوش کن. می دونی که هیچ کس حتی من که نزدیک ترین دوستتم باور نمی کنم این کار رو بکنی
می دونی چرا ؟ چون می شناسمت ...چون همیشه برام نمونه بودی
هر بار که از زندگی خسته می شدم دست پر از انرژی تو بود که شونه های لرزونم رو آروم می کرد...اما حالا چی شده که من باید ...
همین موقع سرش رو برگردوند و با لبخنی پر معنی گفت:
نگران نباش رفیق!
داشتم به قشنگ ترین لحظه های زندگیم فکر می کردم !

مسی ته تغاری:

ای بابا این چه کاری بود حالا
چه شرط بندی مسخره ای بود
فکر نمیکردم بچه ها حاضر شن 500 تومن بهم بدن . همش داشتم فکر میکردم اینا ناخون خشک تر از این حرفان
لامصبا بهم رکب زدن
چه ارتفاعی هم داره . من که حتما میمیرم
<بهمن از پایین داد میزنه . چیه جا زدی حمید ؟ بپر دیگه >
اینم که ول کن نیست . نه بابا بچه شدی ؟ من و جا زدن ؟
<پس بپر دیگه زود تر . پایین رودخونه بچه ها منتظرتن>
باشه بابا توام کشتی ما رو
.
.
.
.
یک ساعت بعد
بهمن که داره فریاد میزنه حمید
حمید
حمید
و آب خروشان رودخانه جسد بی جان حمید رو تحویل بچه میده

نگار:

نگاه کن !! بپری تمام است ... می روی پایین ، یک جایی نه باد می آید نه صدای بوق ماشین. پایین تر ، فقط هوا می پیچد توی حلقت و مزه ی خون می گیرد. دهنت را ببند. پایین ... پایین تر ؛ نترس بچه! سرت را خم کنی گیج می رود ، بدتر می شوی. سرت را بالا بگیر. ببین داری دور می شوی از آن لبه ی مسخره ... راهی نمانده ؛ سر بالا ! تای زانوهات را باز کن ... خسته می شوی. دستها در امتداد شانه ... آها ... مثل سر صف صبحگاهی مدرسه: احمقانه. کسی نگاهت نمی کند ... راحت باش. فقط یک دو لحظه کش و قوس بیا ؛ باد از زیر پهلوهایت که رد شود برسد زیر پیراهنت انگار چیزی تنت نیست. همیشه دلم می خواست لخت بمانم وسط زمین و آسمان ؛ فقط دلم هُره می شد توی شکمم  از تصور این نیرویی که هم هُل می دهد هم می کشدم. از ناگزیری تن دادن به همان ... از ترس تکه تکه شدن.
نگاه کن ... ! تو پریدی ... قول می دهی که تمام شود؟ ...

زهرا باقری شاد:

با هم حرکت می کنیم و می رویم جلوتر... قرار گذاشتیم تا آخرش همینطور صاف و عصا قورت داده بایستیم... تندتر می رود..ته دلم خالی می شود...شیب برمی دارد...انگار که سوار تاب شده باشم توی پارک پیروزی ته دلم خال می شود و پرمی شود و دوباره خالی...دیوار زود تر از من می لرزد..زودتر از من می شکند و سرش را می کوبد به کف رودخانه...من اما هنوز ایستاده ام تا آخرش..همینطور عصا قورت داده و صاف ..انگار که توی پارک پیروزی روی تاب.

سهبا:

بیهوده تقلا می کنم.  دست و پا زدن های بیهوده بیشتر خسته ام می کند . می دانم که دیگر هیچ تلاشی فایده ندارد . برای آخرین بار نگاه می کنم . تا چشم کار می کند آبی دریاست و امواج خروشان آن . لحظه ای چشمم به صخره ای در دوردست می افتد که فقط چند دقیقه پیش , روی آن بودم . آن بالا ! حلقه ارتباطی بین آبی آرام آسمان و آبی خروشان دریا !

و حالا اینجایم . درست در وسط معرکه مرگ و زندگی . یک آن به ذهنم میرسد نکند پشیمانی ؟! و از خودم می پرسم یعنی پشیمانم ؟ یعنی دلم میخواهد برگردم به چند دقیقه قبل و از نوک صخره گامی به عقب بردارم تا آن دست نامرئی مرا به سوی این سرنوشت هل ندهد؟

چه رخوت غریبی در خود احساس میکنم . سردم است . شنیده بودم در آب که باشی سنگین می شوی  و آب تو را با خود به قعر می کشاند . ولی من چه حس سبکی ای دارم الان ! احساس میکنم تمامی سلولهای بدنم از هم گسسته می شوند ! حس تلاشی این بدن خاکی , حس سکون , حس آرامش ! چقدر نور و روشنی ....! به کجا می روم ؟!....

سمیرا:

دارم فکر میکنم اگه بیفتم چقدر طول میکشه تا بمیرم؟‌نکنه درد بکشم؟‌نکنه نمیرم و علیل بشم؟ به درک هر چی باشه از این زندگی گند که بهتره! می پرم ........

کرگدن:

همینجا افتاد ... و غرق شد ...
دقیقن همینجا بود ... مطمئنم ... با اینکه چند سال گذشته ولی انگار همین دیروز بوده ... اصلن مگه میشه فراموش کنم اون لحظه’ وحشتناک رو ؟ ... اون اتفاق تلخی رو که تمام آرزوهامو تو یه آن به باد داد ... لعنتی ... یکی از ویران کننده ترین لحظه های زندگی م بود ... من عوضی ام کاری نکردم ... یعنی خب شوکه شده بودم ... هیچکاری از دستم بر نیومد تو اون لحظه ... فقط واستادم و نگاه کردم ... حالم از خودم بهم می خوره ... ترسوی بدبخت ... هر وخت بهش فک می کنم بغض خفه م می کنه ... و مطمئنم کابوس و عذاب وجدانش تا آخر عمر باهامه ...
×××
اون سال با مرجان قایمکی از تهران زده بودیم بیرون ... یه ویلای دنج تو یه جای پرت ... به خانواده ش گفته بود از طرف دانشگاه میره اردو ... چقدر هزینه کردم برای اون سفر ... مادی و معنوی ... قبل و بعدش ... و درست سر بزنگاه گند زدم ...
عصر که از ویلا زدم بیرون تا یواشکی و دور از چشم مرجان اون یدونه ویا.گرای لامصب رو بندازم بالا ، دم اسکله یهو موجای خرکی زد بالا ... هول شدم و اون قرص لعنتی از توی مشتم سر خورد و افتاد تو آب !
همینجا افتاد ... و غرق شد ...